#دختر_ماه_پارت_275
با تعجب من و سامی دور اتاق رو نگاه کردیم ولی کسی نبود...با فکر اینکه روحه چشمام گرد شد و پریدم بغل سامیار...سامی با تردید گفت
سامیار :میشه بدونیمشما کی هستین؟
صدا:زین...پادشاه دنیای زیرین...شما اهل دنیای من نیستین..پس اینجا چیکار میکنین..
سامیار:خوشبختم زین..من سامیارم و این دختر هم آریل ملکه خون آشام هاست...ما داشتیم توو جنگل راه میرفتیم که افراد شما مارو کشیدن اینجا...
زین چیزی نگفت و ثانیه ای بعد اون در روبرومون باز شد و مردی حدودا35ساله با قیافه ای آروم بیرون اومد...
با قدم های آرومش طرف من اومد و گفت
زین:خوشبختم آریلِ افسانه ای و همچنین معذرت میخوام بابت بی احترامی افرادم...زیادی از حد شیطنت میکنن..
به زور لبخندی زدم و چیزی نگفتم...
سامیار:میشه کمکمون کنی که ما از اینجا بیرون بریم؟!!
زین:اوه البته فقط ازتون یه چیزی میخوام که به نظر میرسه خیلی ارزشمنده برای دنیای من...
با تعجب گفتم
_چی میخوای؟!!!
به گردنم اشاره کرد و گفت
زین:اون زنجیری که گردنت انداختی...
romangram.com | @romangram_com