#دختر_ماه_پارت_274


_ما چجوری کشیده شدیم پایین..خب همونجوری هم بریم بالا..

سامیار:نمیشه ...فقط افراد اینجا میتونن بفرستنمون بیرون...

اخمی کردم و با کلافگی گفتم

_هووووف...حالا باز حتما باید با یه اهریمن معامله کنیم‌تا بزاره بریم بیرون..

سامیار:فک نکنم نیازی به معامله باشه...خیلی راجب دنیای زیرین شنیدم...میگن پادشاه خوبی داره..

_خداکنه..

خندید و چیزی نگفت...دستمو محکم گرفت و راه افتاد به طرف اون تونل...



بعد طی کردن اون تونل مزخرف به یه جایی مثل یه اتاق رسیدیم که فقط یه در داشت....هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم که یه دنیا هم زیر زمین وجود داشته باشه...

سامی خیلی اروم با احتیاط راه افتاد طرف اون در،ولی نمیدونم یدفعه چیشد که زمین زیرپامون شروع به لرزیدن کرد ..

محکم سامیار رو گرفتم و با نگرانی به اطرافم نگاه کردم...هر لحظه لرزش زمین بیشتر میشد... چن ثانیه بعد همونطور که یدفعه لرزش زمین شروع شد همونطور یدفعه ای هم قطع شد..

با تعجب به سامی نگاه کردم تا شاید اون چیزی بگه ولی اونم مثل من گیج شده بود....

خواستم چیزی بگم که صدایی مانع حرف زدنم شد..

صدا:اینجا چی میخواین؟

romangram.com | @romangram_com