#دختر_ماه_پارت_272


با دقت به حرفاش گوش دادم...بد فکری نیس..چون اینجا یه قانونی هس که یه گرگینه بیمار رو تا زمان بهبودی کامل تبعید و تنبیه نمیکنن....ولی یه مشکلی میمونه..

_ولی کارن فک کنم تو به یه موضوعی دقت نکردی..ما شاید بتونیم پدرم و بقیه رو فریب بدیم...ولی پزشک قصر رو چیکار باید بکنیم؟؟اون میفهمه که من دارم نقش بازی میکنم..

کارن:نگران اون نباش...فراموش کردی که پزشک اینجا یه زمانی بهترین دوست ما بود..

_خوبه داری میگی یه زمانی بود...

کارن:خب الان هم هست..فقط مثل اون موقع ها زیاد باهم نیستیم چون دیگه وقتش رو نداریم...

شونه ای بالا انداختم و گفتم

_باش ببینم چیکار میکنی دیگه..

لبخندی زد و بلند شد..

کارن:من میرم بقیه رو خبر کنم به هوش اومدی...حواست باشه از الان دیگه نقشت شروع میشه...

لبخندی با شیطنت زدم و گفتم

_خیالت راحت..



کارن از اتاق بیرون رفت ...رو تخت دراز کشیدم و سعی کردم خودمو به گیجی بزنم...همیشه نقش بازی کردنم خوب بود و اگه انسان بودم حتما یه بازیگر موفق میشدم...

پنج مین تقه ای به در خورد و باز شد...خب از الان شروع شد...پدرم به همراه وزرا داخل اومدن...سعی کردم کمی ترس بریزم‌توو چشمام و نگاهشون کردم...

romangram.com | @romangram_com