#دختر_ماه_پارت_271


_چیکارم کنن!!!!سلاخییی!!

بازم خندید و گفت

کارن:سلاخی رو شوخی کردم ولی خیلی ازت عصبانین..فک کنم تبعیدت میکنن..



با کلافگی چشمام رو بستم...هیچی بدتر از تبعید واسه یه گرگینه نیس...جدا شدن از گله و خانواده...هوووف..

_حالا من باید چیکار کنم کارن؟؟بمونم و بزارم تبعیدم کنن؟!!

اخمی کرد و خودش رو یکم جلو کشید و با صدای آرومی گفت

کارن:معلومه که نه..نمیزارم تبعیدت کنن ولی مایک راه فراری هم نداریم الان..پدرت پشت در اتاق رو 6تا نگهبان گذاشته...نگهبان های دورتادور قصر رو خیلی بیشتر کرده..به هیچ وجه نمیتونی فرار کنی..

آب دهنمو با سروصدا قورت دادم و با نگرانی گفتم

_پس من باید چیکار کنم کارن...اونا اگه بفهمن من به هوش اومدم که سریع دخلمو میارن...

با نگرانی به در نگاهی انداخت و بعد با صدای خیلی آرومی گفت

کارن:فقط یه راه داریم مایک..

_چه راهی؟؟

کارن:ببین تو وقتی تیر بهت خورد و خیلی محکم خوردی زمین و سرت به یه تخته سنگ خورد...تو میتونی الان نقش بازی کنی که مثلا فراموشی گرفتی...اوناهم اجبارا صبر کنن تا حافظه ات برگرده بعد تنبیهت کنن...اونموقع منم وانمود میکنم که دیگه کاری به کارت ندارم تا شک نکنن که ممکنه من فراریت بدم..بعد چن روز که خیالشون از حافظه مثلا ناقص تو راحت شد باهم فرار میکنیم...

romangram.com | @romangram_com