#دختر_ماه_پارت_270


_کارررننن

با ترس چشماش رو باز کرد و گنگ بهم نگاه کرد...بعد چن ثانیه که انگار سرحال شد یدفعه از جاش پرید و سریع اومد طرفم و محکم بغلم کرد و فشارم داد که فریادم به هوا رفت...

_کارن چیکار میکنی...روانی همه جام درد میکنه..

به حرفم اهمیت نداد و با خنده گفت

کارن:پس بالاخره به هوش اومدی پسر..

آهی کشیدم و گفتم

_کارن چیشده؟؟من هیچی یادم نمیاد..

کارن:وا ینی یادت نمیاد که تیر خوردی؟؟

_تیر؟؟چه ت..

حرفمو ادامه ندادم چون یدفعه تصاویری توو ذهنم شکل گرفت و ثانیه ای بعد همه چی یادم اومد...

_واااای کارن ...گرفتنشون؟

خنده ای کرد و گفت

کارن:نه بابا فرار کردن...بعدشم تو به فکر اونا نباش..فعلا به فکر خودت باش که پدرت و وزیرا قراره سلاخیت کنن..

با چشمای گرد شده از تعجبم گفتم

romangram.com | @romangram_com