#دختر_ماه_پارت_269
سامی منو از خودش جدا کرد و گفت
سامیار:سوین به کمک این دیوارا از گودال باید بریم بیرون...بیرون این گودال شاید بتونیم فرمانروای اینجا رو پیدا کنیم..
_خب اگه فرمانرواشون رو پیدا کنیم چی میشه؟ینی میزاره ما از اینجا بریم؟!!
سامیار:نمیدونم حالا بزار پیداش کنیم بعد واسه اون موقع یه فکری میکنیم...
_باش پس اول تو برو من پشت سرت میام..
سری تکون داد و شروع کرد به بالا رفتن...نفس عمیقی کشیدم و منم پشت سرش رفتم...واقعا دردسرا پشت سرهم دارن واسه من بیچاره میان...
____________________________________
مایک
با احساس درد توو قفسه سینه ام چشمام رو باز کردم...ولی با هجوم نور به سمتم سریع چشمام رو بستم...
بعد چن دقیقه چشمام رو باز کردم ایندفعه برام عادی تر بود و نور اذیتم نکرد...به اطرافم نگاه کردم...توو یه اتاق بودم و کارن رو یه صندلی کنار من نشسته بود و چشماش رو بسته بود...با گنگی اطرافمو نگاه میکردم...همه وجودم درد میکرد و چیزی هم یادم نمیومد...اینکه چرا درد دارم یا اینجا چیکار میکنم...
با هزار زحمت بلند شدم و رو تخت نشستم و سعی کردم به یاد بیارم که چیشده.. ولی هیچی...
_کارن
جوابی نداد که ایندفعه بلندتر صداش زدم..
romangram.com | @romangram_com