#دختر_ماه_پارت_268


توو فکرام غرق شده بودم که یدفعه حس کردم چیزی دور مچ پام حلقه شد...سرمو اروم پایین آوردم ولی با چیزی که دیدم صدای جیغم بلند شد...یه دست استخونی مانند پام رو گرفته بود...

به سامیار با ترس نگاه کردم که دیدم اونم مثل من گرفتار شده...خواستم چیزی بگم که یدفعه به پایین کشیده شدم و به داخل زمین فرو رفتم...با ترس چشمام رو محکم بستم و از ته دل جیغ کشیدم...با بوی رطوبتی که حس کردم چشمام رو باز کردم و دست از جیغ کشیدن برداشتم...

افتاده بودیم توو یه گودال و هیچی و هیچ کس نبود...

بوی بدی میومد و حالم رو بهم میزد...

_سامی اینجا کجاس دیگه

سامیار:کشوندنمون به دنیای زیرین

باچشمای گرد شده نگاهش کردم و گفتم

_هااااا؟!!دنیای زیرین دیگه چه کوفتیه؟!!

سامیار:دنیای ارواحه اینجا

با شنیدن این حرفش جیغی زدم و سریع پریدم بغل سامیار..

_سامی توروخدا بیا از اینجا بریم...من از بچگی از جن و روح به حد مرگ میترسیدم...

تک خنده ای کرد و منو به خودش فشرد و گفت

سامیار:نترس یه راهی برای رفتن از اینجا پیدا میکنیم...

چشمام رو بستم و سعی کردم به این فکر نکنم ممکنه یه عالم روح همین نزدیکی ها باشن...

romangram.com | @romangram_com