#دختر_ماه_پارت_267


بعدهم نقشه رو برگردوند توو کوله و با قیافه ای متفکر گفت

سامیار :ولی سوین یه چیزی خیلی واسم عجیبه..

_چی؟؟!

سامیار:ببین جنگل الف ها و جنگل سفید تقریبا از مکان های پاک دنیای ما هستن...واسم سئواله که بالدازار چرا اونجا رو انتخاب کرده...اگه میرفت طرف مکان های پلید ،افراد نیروهای پلیدی حتما بهش کمک میکردن...

با دقت به حرفاش گوش میکردم...حرفاش درست بود واقعا چرا بالدازار همچین کاری کرده...

_خب میگم سامی..شاید رفته اونجا تا دست کسی بهش نرسه...اخه هرکی دنبال بالدازاره اولین جایی که به فکرش میرسه مکان های پلیده...پس این هم رفته اونجا تا پنهون بمونم و به کارای کثیفش ادامه بده...

سامیار:اوهوم اینم یه احتماله ...

سری تکون دادم و چیزی نگفتم...سامی هم دیگه چیزی نگفت و به راه رفتنمون ادامه دادیم...

جیمز بهم گفت بالدازار الان دنبالمه و دوستامم برای کشوندن من به اونجا گرفته...فقط نمیدونم این بالدازار احمق با خودش نگفته من چجوری باید جاش رو پیدا کنم...اگه جیمز نبود که هنوز سردرگم مونده بودم....

فقط باید دعا کنم که افراد زیادی نداشته باشه تا راحت بتونم دخلش رو بیارم....اگه افرادش زیاد باشن کارم سخت میشه،چون باید از نیروهام استفاده کنم و اگه زیادهم از نیروهام استفاده کنم انرژیم رو از دست میدم و دیگه توان مقابله با بالدازار برام نمیمونه....



هوووف کل زندگیه من الان برپایه اگه ها شده...همش میگم اگه اینجوری شه..اگه اونجوری شه...

دیگه از این فکرای مزخرف خسته شدم...تند تند سرمو تکون دادم تا مثلا اون فکرا از ذهنم دور شن....

سامیار جوری نگام میکرد که انگار یه عقب افتاده ذهنی داره کنارش راه میره...خو چیکار کنم والا دیوونه هم شدم توو این چن وقت...هرکی جای من بود الان باید از توو تیمارستان جمعش میکردن...

romangram.com | @romangram_com