#دختر_ماه_پارت_266
چشماشو با درد بست و من قطره اشکی که از چشمش افتاد رو دیدم...چیزی نگفتم و فقط تونستم بکشمش توو بغلم...حرفی واسه اروم کردنش نداشتم...من تاحالا اینجوری عاشق نشدم ولی میتونم بفهمم ساشا داره چه دردی میکشه...
خدا لعنتت کنه آرزو که ببین چی به سر ما آوردی...صدای هق هق ساشا کم کم اوج گرفت که بچه ها متوجه شدن...خواستن چیزی بگن که نذاشتم و اروم لب زدم که الان وقتش نیس....
ساشا باید اون درد توو دلش رو یجوری اروم میکرد....هی ...اگه ساشا اینجوری داغون شده ببین چه بلایی دیگه سر سوین اومده...
ساشا چن دقیقه ای توو همون حالت یکم گریه کرد و بعد خودشو از بغلم بیرون کشید و بازم مثل همه این روزا به دیوار پشت سرش تکیه داد و چشماش رو بست....
__________________________________
سوین
صبح با تکونای دست سامی بیدارشدم...یه کیسه خون داد دستم و گفت
سامیار:سوین زود اینو بخور باید راه بیفتیم دیگه...
با گیجی باشه ای گفتم و شروع به خوردن خون کردم.....
بعد خوردن خون بلند شدم و از درخت پایین پریدم...
_میگم سامی..چقدر مونده تا برسیم؟؟
سامیار نقشه رو از کوله درآورد و نگاهی بهش انداخت بعد گفت
سامیار:مکانی که بالدازار اونجاس یه جایی بین جنگل الف ها و جنگل سفیده...تقریبا یه روز بااینجا فاصله داره...
romangram.com | @romangram_com