#دختر_ماه_پارت_265
___________________________________
مت
با درد به خودم میپیچیدم و به بالدازار و اون آرزوی احمق لعنت میفرستادم...بااینکه دو روز از اون جریان میگذره ولی هنوزم تموم تن و بدنم درد میکنه....اون روز سربازه منو برد پیش بالدازار...فهمیدم که آرزوی آشغال دختر برادر بالدازار بوده...برادر بالدازار یه خون آشام بود و برعکس بالدازار اصلا شیطان صفت نبود ولی حالا دخترش مثل این عموی بیشرفش شده....از صحبت هاشون فهمیدم که سوین گیر اینا نیفتاده و قبل اینکه بیفته توو دام با سامیار از قصر رفتن...ازم میخواستن جایی که سوین هس رو بهشون بگمولی خب نمیدونستم ...هرچقدر هم گفتم نمیدونم توو گوششون نرفت و تا جایی تونستن شکنجه ام کردن...
بعد هم آوردنم انداختن توو سلول و دیروز هم دیاکو رو بردن و بدتر از من برگردوندش ولی چوناون خون آشامه خیلی سریع خوب شد....
تکونی خوردم که بدنم درد گرفت و دوباره لعنتی به اون عوضیا فرستادم.... به ساشا نگاه کردم که عمیقا توو خودش فرو رفته بود...از وقتی به خودش اومد و فهمید با سوین چیکار کرده گوشه گیر شده و خیلی کمپیش میاد باهامون حرف بزنه....البته بهش حق میدم...من خودم هم به شخصه دیگه نمیدونم اگه یه روز دوباره سوین رو دیدم چجوری توو چشماش نگاه کنم....
به زحمت خودمو کشوندم کنارش و دستش رو گرفتم توو دستم...
_ساشا
ساشا:هوم؟
_میشه ناراحت نباشی
آهی کشید که جیگرمو سوزوند..
ساشا:نه نمیشه مت..دلتنگم...دلتنگ سوینم...الان کجاس ینی..
خواستم چیزی بگم که یدفعه با نگرانی نگام کرد و گفت
ساشا:مت اگه اون تصویرایی که دیدم اتفاق افتاده باشن چی...اگه سوین افتاده باشه توو اون آتیش یا اون تیر بهش خورده باشه چی...
romangram.com | @romangram_com