#دختر_ماه_پارت_264


با صدای سامیار که اسممو صدا زد برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم...سامی اونجا وایستاده بود و با ترس و نگرانی به من نگاه میکرد...

_چیشده سامی؟؟بیا اینجا نترس این کاری باهامون نداره...

با عصبانیت نزدیکم اومد و اون دستم که روی بدن شیر بود رو برداشت و گفت

سامیار:فک کن من از یه شیر بترسم...واقعا خنده داره...

بعدهم برگشت و با خشم به شیره نگاه کرد و دندون‌های نیشش رو نمایان کرد و غرشی‌ کرد...

شیره هم غرشی بلند سر داد و به سرعت از ما دور شد...فقط این وسط من هاج و واج مونده بودم...ینی چی اینکارا اخه..

_سامی

سامیار:ببین سوین الان هیچی نپرس ..نه اعصاب دارم نه حوصله...هرسئوالی داری بزار وقتی اروم شدم...

دهنمو بستم و چیزی نگفتم..واقعا تا حالا اینجوری سامیار رو عصبانی ندیده بودم..



سامیار

سوین رفت روی درخت که بخوابه ولی مگه من دیگه خواب به چشمم میومد!!

اخه چرا...چرا برگشته...ینی اومده دنبال سوین....وای نه...نه نننههه...حتی فکرش هم دیوونم میکرد.....اون خیلی حیله گر و بدتر از بالدازاره‌...حتی فکر اینکه بخواد بلایی سر سوین‌بیاره تا قدرت هاش رو بگیره دیوونم میکرد...

چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا کمی اروم شم...کاش حداقل ساشا و مت اینجا بودن تا ازشون کمک میگرفتم...اون عوضی خواهرمو به کشتن داد حالا نوبت سوینه دیگه.....با یادآوری خواهرم فریادی از سر خشم کشیدم و مشتمو با تموم قدرت به درخت کناریم زدم....

romangram.com | @romangram_com