#دختر_ماه_پارت_263
سامیار:سوین چیشده؟؟حالت زیاد خوب نیس
_نه چیزی نیس..فقط دلتنگم همین..
به زور لبخندی هم زدم تا بیشتر از این شک نکنه...دستشو انداخت دور کمرمو گفت
سامیار:منم خیلی دلتنگم ...خیلی...
چیزی نگفتم...ینی بغضی که توو گلوم بود نذاشت چیزی بگم..
چن ساعتی راه رفتیم تا اینکه هوا تاریک شد و سامیار گفت یه جا بمونیم و صبح راه بیفتیم...وسط یه جنگل بودیم بخاطر همین بالای درخت رو واسه استراحت انتخاب کردیم...سامیار رفت بالا ولی من نرفتم و ترجیح دادم یکم این اطراف رو بگردم...
سعی کردم ذهنمو خالی از هرچیزی کنم و یکم آروم باشم...یه کیسه خون از کوله دراوردم و درحین نوشیدن به قدم زدنم ادامه دادم...
حواسم به محیط اطراف بود که صدایی شنیدم...وایستادم با دقت دور و برم رو نگاه کردم...صدای پا میومد..ولی صدای پای آدم نبود...رفتم سمتی که صدا میومد و با دقت به تاریکی خیره شدم که یدفعه چشم های درخشانی به رنگ زرد توو تاریکی مشخص شد...با دقت بیشتری نگاه کردم که دیدم یه شیرِ...ولی وقتی جلوتر اومد و قیافش واضح تر شد دهنم از تعجب باز موند...
یال هاش رگه هایی از طلایی داشت که میدرخشیدن و هیکلش خیلی بزرگتر از یه شیر معمولی بود...باتعجب مسخ شده نگاش میکردم...علاوه بر زیباییِ حیرت انگیزی که داشت،یه ابهت خاصی داشت که باعث شد استرس توو جونم بیفته....
آروم آروم جلو اومد تا اینکه رسید بهم و چرخی دورم زد....
غرش آرومی کرد و روبروم وایستاد...بالاخره از شوک خارج شدم و دستمو با تردید جلو بردم و یال هاش رو لمس کردم....
وقتی دیدم واکنش خاصی نشون نداد جرات بیشتری پیدا کردم و نوازشش کردم...ازش خیلی خوشم اومد بود و از چشماش میخوندم که این شیر خیلی با بقیه شیر ها فرق داره...انگار که همه چیو درک میکنه و میفهمه...
چن ثانیه ای همونطور نوازشش میکردم و اونم بی هیچ حرکتی میذاشت به کارم ادامه بدم...
romangram.com | @romangram_com