#دختر_ماه_پارت_262
_جیمز ما میخوایم بریم میشه اون معجون رو بدی..
با لبخند مرموزی اومد جلو و بشکنی زد که یدفعه یه کاغذ جلو روم ظاهر شد..
جیمز:اینو امضا کن و معجون رو بگیر..
_این چیه؟؟
جیمز:انتظار نداری که فقط به حرفت اعتماد کنم...این یه قرداده..معجون رو بهت میدم و درعوض بعداز کشتن بالدازار باید کاری رو انجام بدی که ازت خواستم و قبولش کردی...اینو امضا کنی و انجام ندی مطمئن باش تموم اطرافیانت و خودت رو قتل عام میکنم...
اول حرفش رو با لبخند میگفت ولی اخرش لحن ترسناکی داشت که واقعا ازش ترسیدم...
آب دهنمو با سروصدا قورت دادما و با دست های لرزون قلمی که کنار کاغذ توو هوا مونده بود رو دستم گرفتم و اون برگه رو امضا کردم...
جیمز که خیالش راحت شد دوباره مرموز خندید و معجون رو به دستم داد و بعداز گفتن جای بالدازار گفت
جیمز:بسلامت..
بدون اینکه چیزی بگم پشتمو بهش کردم و از اتاق رفتم بیرون...یه قدم که از اتاق دور شدم قطره اشکی چکید رو صورتم که سریع پاکش کردم ...نباید بزارم به هیچ وجه سامیار بفهمه این کار احمقانه ام رو ...
به طرف هال رفتم و اروم به سامیار گفتم که بریم...بی هیچ حرفی بلند شد و دنبالم اومد...دکمه ای که کنار در بود رو زدم که در باز شد و از اون درخت لعنتی سریع بیرون رفتیم...
با سامیار در سکوت راه میرفتیم...اونم انگار مثل من حالش زیاد خوب نبود...
دست سامیار رو گرفتم و معجون رو گذاشتم توو دستش...حتی حوصله نداشتم کوله ام رو از روی شونه ام بردارم و اون معجون رو بزارم داخلش...
romangram.com | @romangram_com