#دختر_ماه_پارت_261


چشمامو بستم و سعی کردم یکم بخوابم که در اتاق بازشد...چشمامو باز کردم و همون مرد همیشگی که برامون غذا میاورد رو دیدم...

بااخم و بی هیچ حرفی رفت طرف مت و دستش رو گرفت بلندش کرد و همراه خودش برد بیرون....

دیاکو با تعجب نگام کرد و گفت

دیاکو:مت رو کجا برد؟؟

_نمیدونم ولی مطمئنن جای خوبی نبردش...

استرس افتاده بود به جونم...مطمئن بودم که مت رو واسه یه دیدار ساده نبرده بودن ...

یک ساعتی گذشت ولی خبری نبود...هممون نگران بودیم و چشممون به در اتاق خشک شده بود تا مت رو بیارن...به بچه ها نگاه کردم که دیدم مایا داره آروم آروم اشک میریزه....توو این مدت فهمیده بودم مایا عاشق مت شده ولی فک نکنم مت حسی بهش داشته باشه....هوووف..

30مین دیگه هم گذشت و من بلند شده بودم و توو اتاق کلافه قدم میزدم که در باز شد و مت رو پرت کردن داخل...با دیدن وضعیت مت آهی کشیدم...حدس میزدم که قراره باهمچین وضعی بیارنش...



سوین

دو روز از موقعی که اومدیم پیش جیمز گذشته...توو این دو روز جیمز اون معجون رو برامون آماده کرد و البته من شرطش رو قبول کردم...به سامیار نگفتم که شرط اصلیه جیمز چی بوده و فقط گفتم یکی از نیروهام رو بعد از پایان کار خواست که اونم انگار قبول کرد حرفمو..ولی فقط خودم میدونم که قراره چی بشه بعداز کشتن بالدازار...

با صدای سامی از فکر بیرون اومدم...

سامیار:سوین بیا برو اون معجون رو از جیمز بگیر من آماده ام...

آهی کشیدم و رفتم طرف اتاق جیمز...در زدم و رفتم داخل...

romangram.com | @romangram_com