#دختر_ماه_پارت_260
جیمز:اوه بس کن..من همه چیو میدونم...بااون خنجر تنها نمیتونی بکشیش..باید اون خنجر رو آغشته به یه معجون کنی تا بتونی روح بالدازار رو بکشی ...
_چی میگی تو؟مت و هافمن بهم گفتن بااون خنجر میتونم...
جیمز:آره گفتن ولی لابد منتظر بودن تو خنجر رو پیدا کنی بعد اون معجون رو درست کنن ...
با کلافگی از جام بلند شدم...حالا چیکار کنم...ینی تمام زحماتمون به باد رفت..
جیمز که انگار فکرمو خوند بلند شد و اومد روبروم وایستاد...
جیمز:اگه تو شرط منو قبول کنی هیچکدوم از زحماتت هدر نرفته...
_شرط؟!!چه شرطی؟
با لبخند مرموزی برگشت روی تخت نشست و گفت
جیمز:من اون معجون رو بهت میدم ولی ....
___________________________________
ساشا
دور دهنمو پاک کردم و مثل این چن روز تکیه دادم به دیوار و به حرف به بقیه نگاه کردم..
تازه خون خوردم و الان انرژی یکم بهم برگشته بود ....مت و مایا درحال خوردن غذاشون بودن..دیاکو و پری هم مثل من بیحال نشسته بودن...خسته شده بودم از این سلول دیگه..معلوم نیس چند روزه اینجاییم..
romangram.com | @romangram_com