#دختر_ماه_پارت_259


_بله..

از جاش بلند شد و پشتشو به ما کرد و گفت

جیمز:دنبالم بیا باید تنها باهم حرف بزنیم..

سامیار هم بااخم گفت

سامیار:ما حرف پنهونی نداریم پس بهتره همینجا باهم حرف بزنین...

به سامیار سرد نگاهی انداخت و روبه من گفت منتظرم..بعد هم رفت توو یه اتاق...

نفس عمیقی کشیدم و دست سامیار رو توو دستم گرفتم

_سامی بزار باهاش حرف بزنم ..قول میدم همه چیو برات تعریف کنم..

سامیار:سوین حالا که اومدیم ازش کمک بگیرم دلیل بر خوب بودن این فرد نیس...اینم یک شیطان بدتر از بالدازاره...اگه چیزی ازت خواست لطفا بدون فکر قبول نکن...

_باش..

بعد هم بلند شدم و رفتم سمت همون اتاق...در زدم و وارد شدم...جیمز روی تخت وسط اتاق نشسته بود و به منم اشاره کرد بشینم...

با فاصله رفتم کنارش نشستم و منتظر نگاش کردم...

جیمز:میدونی که بااون خنجر تنها نمیتونی اون عوضی رو بکشی؟!

_چیییی؟؟ ینی چی بااون خنجر نمیتونم؟اصلا از کجا میدونی خنجر دست منه...

romangram.com | @romangram_com