#دختر_ماه_پارت_258
آب دهنمو قورت دادم و گفتم
_خوشبختم جیمز..من سوینم و این دوستم سامیاره..
جیمز:مگه میشه شمارو نشناسم...آریل دخترماه..خوشبختم آریل...
_اووم لطفا آریل صدام نزن..با سوین راحت ترم...ما واسه گرفتن یه کمک از تو اومدیم اینجا...
جیمز:بیا بریم داخل ببینم چی کار داری..
پشتشو کرد به ما و رفت داخل درخت که حالا جای تنه یه در داشت...
به سامیار نگاه کردم که اخم داشت...دستشو گرفتم و ماهم داخل رفتیم...
با دیدن خونه مجلل روبروم فکم چسبید به زمین...داخل درخت و همچین خونه بزرگ و با کلاسی..واقعا ایول داره...
سامیار خیلی عادی به اطرافش نگاه میکرد ولی من شبیه ندیده ها با ذوق به خونه نگاه میکردم...
جیمز ازمون دعوت کرد که بشینیم و خودش هم نشست روی یه صندلی تک نفره...
_جیمز ما میخوایم بهمون بگی جای بالدازار کجاس؟
با حرفم یه ابروش رو بالا داد و با لحنی سرد گفت
جیمز:حتما واسه نجات خانوادت داری میری؟!!
romangram.com | @romangram_com