#دختر_ماه_پارت_257


سامیار:جانم

_به نظرت بچه ها الان حالشون خوبه؟؟

آهی کشید وگفت

سامیار:نمیدونم سوین...شاید الان حالشون خوب باشه ولی مطمئن باش بالدازار بخاطر ضعیف ‌کردن تو از اونا استفاده میکنه....



منم آهی کشیدم و چیزی نگفتم...بالاخره به بلندترین تپه رسیدیم...دقیقا یدونه درخت اونجا بود...

_خب سامی اینم درخت حالا ما چجوری باید بریم داخل؟؟

چیزی نگفت و رفت جلوی درخت و یه برگ از شاخه ها کند...بعد هم برگشت وبا یه لبخند کنار من وایستاد و منتظر به درخت خیره شد...

_سامی مطمئنی خُل نشدی؟

سامیار:نه من سالمم..

دیگه حرصم دراومد و داد زدم..

_والا خُل شدی اخه ینی چی میری یه برگ میکنی از درخت بعد میای لبخند ژکوند تحویل من میدی...

صدایی به غیر سامیار جوابمو داد:اون خُل نیس فقط در زد تا من خبر دار شم...

با تعجب برگشتم پشت سرمو نگاه کردم...یه پسر جوون با چشمای سرد به ما نگاه میکرد..خواستم چیزی بگم که خودش جلو اومد و گفت:جیمز هستم...کاری بامن داشتین؟؟

romangram.com | @romangram_com