#دختر_ماه_پارت_255
رفتم جلو که با سامی داخل برم ولی همون صدا که نفهمیدم کیه گفت که سامی تنها بره...
با تعجب به سامی نگاه کردم که اشاره کرد همونجا بشینم و خودش رفت داخل....
هوووف حالا اینجا تنها چه غلطی کنم...بی حوصله جلو همون در روی زمین نشستم و به در خیره شدم ...چشمام رو بستم که یه تصویر جلو چشمام جون گرفت و خیلی سریع از بین رفت....
ساشا و بچه ها توو یه اتاق تاریک مثل یه سلول بی حال افتاده بودن...
فقط همین بود دیگه چیزی ندیدم چون خیلی سریع محو شد...
هووووف این چی بود دیگه..ینی واقعیت بود یا یه خیال....
30مین اونجا نشستم تا بالاخره در باز شد و سامیار اومد بیرون...سریع از جام بلندشدم و طرفش رفتم..
_سامی چیشد اونجا...چیکارت کردن؟
سامیار:وا ینی چی چیکارم کردن...رفتم اون توو جای جیمز رو از اینا بپرسم..
_یه آدرس پرسیدن نیم ساعت طول میکشه؟!!
سامیار:نه ولی خب معامله باهاشون طول میکشه دیگه...اون معجون های تووی کیفت رو بهشون دادم تا راضی شدن آدرس رو بگن..
متعجب برگشتم به کوله ای که دستم بود نگاه کردم...وا تازه الان میفهمم که کوله سامی دست من بود و کوله من دست اون...
چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم
romangram.com | @romangram_com