#دختر_ماه_پارت_254
_سامی چیشده؟
آهی کشید و گفت
سامیار:خیلی سال پیش دقیقا همینجا با بچه ها نشسته بودیم...واسه ماجراجویی اومدیم این سرزمین..اینجا که رسیدیم اونقدر آب بازی کردیم تا از خستگی بیهوش شدیم...دلم براشون تنگ شده سوین....
منم آهی کشیدم و چیزی نگفتم...ینی چیزی نداشتم که بگم...بهش حق میدم که دلتنگ باشه...منم خیلی دلتنگ بودم...خیلی...
نزدیکای صبح بلند شدیم و راه افتادیم...همه راه رو ایندفعه دوییدم و حدود3 ساعت بعد رسیدیم به یه دهکده قدیمی و مخروبه...
_میگما سامی فک نکنم اینجا کسی زندگی کنه..
سامیار:نه چن نفری هستن بیا بریم...
دست سامیار رو محکم گرفتم و همراهش وارد دهکده شدم..همه جا خراب بود و معلوم بود که خیلی وقته کسی اینجا زندگی نمیکنه...چن تا خونه رو که رد کردیم،سامی وایستاد و با دقت به یه خونه خیره شد..
بعد چن ثانیه هم رفت طرف همون خونه و در زد...
_سامی داری چیکار میکنی؟!!!
جوابم فقط یه ساکت باش بود..
بهش خیره شدم تا ببینم میخواد چیکار کنه... 5مین گذشته بود و سامیار همچنان جلوی اون در منتظر بود و هرچن ثانیه یه تقه به در میزد...
حوصلم سررفت و خواستم اعتراض کنم که در کمی باز شد و صدایی خطاب به سامیار گفت بره داخل...
romangram.com | @romangram_com