#دختر_ماه_پارت_253
خنده ای کرد و گفت ببخشید..
منم دیگه چیزی نگفتم...حالا که مایک نیس خیلی جای خالیش حس میشه...هووفف...
_سامی
سامیار:هوم؟
_تو جای جیمز رو بلدی؟؟
سامیار:نه ولی پیدا میکنیم..حالا بزار برسیم..
چیزی نگفتم و راه افتادیم..خسته بودم و دلم میخواس همه اینا تموم شه..
وقتی این ماجرا ها تموم شه برمیگردیم ایران و به همون زندگی معمولیم ادامه میدم...این زندگی جدید با اینکه هیجان انگیزه ولی خیلی هم خسته کننده اس..
چن ساعتی راه رفتیم تا به یه چشمه کوچولو رسیدیم..
_سامی بیا همینجا یکم استراحت کنیم تا هوا روشن شه...
سامیار:موافقم بهتره توو روز حرکت کنیم..
رفتم کنارچشمه نشستم و کفشام رو درآوردم و پاهام رو توو آب گذاشتم...خنکای آب حس خوبی بهم میداد...
چشمام رو بستم و سعی کردم واسه چن دقیقه هم شده از اینجا لذت ببرم...
با نشستن سامی کنارم چشمام رو باز کردم...اونم مثل من پاهاش رو کرده بود توو آب...ناراحت زل زده بود به آب....وا چش شده این یدفعه...
romangram.com | @romangram_com