#دختر_ماه_پارت_252


_سامی ینی اینقدر از مرگ مایک خوشحالی؟

از خنده دست کشید و با لحن شوخی گفت

سامیار:به عر زدن تو میخندیدم..دیوونه اون که نمرده..

چشمام چهارتا شد بااین حرفش..

_چیییی؟؟!!!نمرده؟؟!!ولی اون تیر خورد توو قلبش!!

سامیار:میدونم ولی زَهری که اون تیر آغشته بهش بود فقط واسه گونه ما کشنده اس..مایک فقط چن روز بیهوش میشه همین...

_واقعا؟!

سامیار:اوهوم..

نفسی از سرآسودگی کشیدم...پس خداروشکر مایک نمرده...یدفعه یاد حرف سامی افتادم و برگشتم پس گردنی محکمی بهش زدم...



سامیار:وا وحشی چرا میزنی؟!!!

_من خرم؟؟؟

سامیار:وا مگه من گفتم خری!!!

_وقتی میگی عر میزنم ینی خرم دیگه

romangram.com | @romangram_com