#دختر_ماه_پارت_251
_مت اگه اون تیر به سوین خورده باشه چی؟؟
سرشو انداخت پایین و اروم گفت
مت:نمیدونم ساشا...فقط دعا کن سالم باشن..
سوین
کم مونده بود تیر بهم بخوره که یدفعه مایک پرید جلو و تیر به جای قلب من،توو قلب اون فرو رفت...
با دیدن این صحنه انگار شوک بهم وارد شد و به خودم اومدم...جیغی کشیدم و خواستم مایک رو بغل کنم که سامیار نذاشت و دستمو گرفت و به سرعت شروع به دوییدن کرد..
ینی مایک مرد...وای نه ..قلبم فشرده میشد با فکر اینکه مایک بخاطر من مرد....
سامیار بعد چن مین دوییدن کنار یه درخت وایستاد...حالم خوب نبود و اشکام رو صورتم میریخت..سامیار با تعجب نگام کرد و گفت
سامیار:سوین چته؟؟چرا گریه میکنی؟
_سامی اون مرد...اون بخاطر من مرد..
بعد این حرفم با صدای بلند شروع به گریه کردم...
سامیار اول با تعجب نگام کرد و بعد زد زیر خنده....حالا نوبت من بود که با تعجب به این خل و چل نگاه کنم....
چن ثانیه ای گذشت ولی این از خندیدن دست نمیکشید...عصبانی شدم و گفتم
romangram.com | @romangram_com