#دختر_ماه_پارت_250


بعدهم به سرباز کناریش اشاره کرد...با چیزی که دیدم ترس تموم وجودم رو گرفت...اون سرباز تیری رو سمت سوین نشونه گرفت و رهاش کرد...مطمئن بودم اگه اون تیر سمی به سوین بخوره سریع میکشتش...

سوین و سامیار هم خشک شده بودن و کاری نکردن...

قطره اشکی از چشمم چکید و قبل اینکه تیر به سوین بخوره خودمو پرت کردم سمتش و تیر به قلبم فرو رفت...



ساشا

حالم دیگه از این اتاق بهم میخورد...هرکار میکردیم هیچ راهی واسه فرار پیدا نمیشد...با کلافگی مشتی به دیوار کوبیدم و فریادی کشیدم که بچه ها همه چپ چپ نگام کردن...

خواستم برم بشینم سرجام که یدفعه سرم تیری کشید....دردم زیادتر شد و به زمین افتادم...دستامو محکم کنار سرم گذاشته بودم و فشار میدادم...سعی میکردم اونجوری از شدت درد کم کنم...بچه ها سعی میکردن دستامو از روی سرم بردارن ولی موفق نمیشدن...محکم فشار میدادمو فریاد میکشیدم...

چشمامو بستم که صحنه هایی جلو چشمام جون گرفت...سوین و سامیار توو یه اتاقک سلول مانندی دراز کشیده بودن...بعدی سوین و سامی به همراه دو پسر که چهره اشون معلوم نبود داشتن سمت یه صخره میدوییدن...با دیدن صحنه بعدی فریادی از سر ترس کشیدم...تیری داشت به سمت سوین میرفت...

یدفعه درد از بین رفت و همه اون صحنه غیب شدن..

از ترس نفس نفس میزدم...با ترس بلند شدم و همه جریان رو برای مت گفتم..

مت کمی توو فکر رفت و بعد گفت

مت:ساشا روح تو و اون الان به همدیگه پیوند خورده فکر میکنم این صحنه هایی گه میبینی از خاطرات سوینه...

چشمامو با درد بستم...اگه اون تیر به سوین خورده باشه...وای نه،نه حتی تصورش هم غیر ممکنه....

تشخیص مکان اون صخره ها سخت نبود...اون صخره ها مرز بین دهکده گرگینه ها و سرزمین های شمالیه...ولی اخه سوین و سامیار اونجا چیکار داشتن...

romangram.com | @romangram_com