#دختر_ماه_پارت_249


کوله هارو دادم دستشون و اشاره کردم دنبالم بیان...با کارن از قسمت مخفیِ قصر بیرون رفتیم و دوییدیم سمت صخره های مرزی...بعد این صخره ها دیگه مرز ما تموم میشه...

برگشتم سمت کارن و کشیدمش توو بغلم...

_مرسی داداش یه روز جبران میکنم..

کارن:همین که مراقب خودت باشی برا من کافیه..

ازش جدا شدم و لبخند مصنوعی بهش زدم...نمیدونم چرا دلشوره داشتم...

سامیار:بهتره بریم...مطمئن باشین قرار نیس ما بمیریم که اینجوری دارین باهم خدافظی میکنین..

سوین:اوهوم سامی درست میگه...

_باش بریم...

یه بار دیگه کارن رو بغل کردم و بعدازخدافظی ازش جدا شدیم و رفتیم سمت صخره ها...حدود پونصد متر مونده بود به مرز برسیم که با صدایی از پشت سرم سرجام میخکوب شدم...صدای پدرم بود..برگشتم پشت سرمو نگاه کردم ...پدرم همراه وزیر ها و تعدادی سرباز چن متری باهامون فاصله داشتن...

الکس:پس کار خودتو کردی مایک..

بعد این حرفش با نفرت به سوین و ساشا نگاه کرد....ترسیدم که کاری بکنه..

_بابا اونا مقصر نیستن بهتره بزاری بدون دردسر برن...

با عصبانیت سمت من فریاد کشید

الکس:تو خفه شو مایک...

romangram.com | @romangram_com