#دختر_ماه_پارت_248
چن تا سلول رو رد کردیم تا به سلول اونا رسیدیم...رو زمین دراز کشیده بودن و همو بغل کرده بودن..
رفتم نزدیک و اروم گفتم
_سوین بیداری؟
با تعجب برگشت بهم نگاه کرد و وقتی چشمش بهم افتاد با عصبانیت بلند شد و طرفم اومد...یقم رو گرفت توو دستش و خواست فریاد بکشه که سریع دستمو گذاشتم رو دهنش و گفتم
_خواهش میکنم ساکت باش..باور کن هیچکدوم اونا نقشه نبود..فقط بخاطر اینکه به مردم حمله کردین دستگیرتون کردن..الان اومدم باهم فرار کنیم..
با شک بهم نگاه کرد که گفتم
_باور کن راست میگم
سرشو به معنا باشه تکون داد و دستمو از روی دهنش برداشتم...سامیار هم بلند شد و اومد کنار سوین وایستاد و چپ چپ نگاهم کرد...
_سامی الان وقت دعوا نیس بزار وقتی از اینجا رفتیم هرچقدر خواستی دعوا میکنیم...الان باید از اینجا بریم تا کسی نفهمیده..
سوین کنجکاو به کارن نگاه کرد و گفت
سوین:اون کیه؟
_دوستمه..
سوین:اها
romangram.com | @romangram_com