#دختر_ماه_پارت_247


کارن:باش مایک کمکت میکنم ولی ازت خواهش میکنم اگه یه درصد هم فهمیدی دارن برات خطری درست میکنن ولشون کن

با خوشحالی به طرفش رفتم و بغلش کردم

_باش داداش قول میدم..



خودشو ازم جدا کرد و گفت

کارن:من نیم ساعت دیگه شیفت این نگهبان هارو عوض میکنم..دوتا نگهبانی رو میارم گه بهشون اعتماد دارم...بعد میام دنبالت باهم یواشکی میریم طرف زندان قصر...نگهبان های اونجاروهم یه کاریش میکنم..فقط تو زود اونا رو برمیداری و از دهکده میرین بیرون..

باشه ای گفتم و کارن از اتاق بیرون رفت...

اون نیم ساعت رو هرجور بود گذروندم تا اینکه کارن اومد دنبالم...نیمه شب بود و همه خواب بودن ...خیلی اروم به طرف زندان رفتیم ولی هنوز وارد راهرو نشده بودیم که دست کارن رو کشیدم و آروم گفتم

_کارن‌ کیف هاشون کجاس؟

کارن:وایسا همینجا برم از اتاق نگهبانا بردارم..

بعد این حرفش رفت و چن دقیقه بعد با کوله های سامی و سوین برگشت..

وارد راهرو شدیم که دیدم هیچ نگهبانی نیس...

_کارن پس نگهبانا کجان؟؟

کارن:یه ساعت فرستادمشون واسه استراحت..

romangram.com | @romangram_com