#دختر_ماه_پارت_246


تا شب توو اتاقم رژه رفتم و دنبال یه راهی گشتم تا بتونم اونا رو بیارم بیرون...

در اتاقمو باز کردم و خواستم پامو بزارم بیرون که جلوم رو گرفتن...

اخمی بهشون کردم و گفتم تا کارن رو خبر کنن بیاد اتاقم...5مین بعد در زدن و کارن اومد داخل اتاق..

کارن:کاری داشتی مایک؟؟

اشاره کردم بیاد پیشم بشینه و بدون هیچ مقدمه ای گفتم

_کمکم کن سوین و سامیار رو فراری بدم..

با چشمای از حدقه دراومده بهم نگاه کرد و گفت

کارن:مایک میفهمی چی میگی..اگه پدرت و وزیر ها بفهمن تبعیدت میکنن..تو داری نقشه فرار برای دشمنمون میکشی..

کلافه از جام بلند شدم و دوباره شروع به راه رفتن کردم...

_اینا رو میدونم کارن..ولی خواهش میکنم کمکم کن اونا رو از اونجا فراری بدم...اصلا خودمم باهاشون میرم تا وقتی هم برگردم یه راهی پیدا میکنم تا پدرم ببخشه منو..

کارن اومد کنارم وایستاد و گفت

کارن:مایک مطمئنی این راه درسته؟

_تو راه دیگه ای سراغ داری؟؟

سرشو به علامت منفی تکون داد و چیزی نگفت...فکر اینکه بلایی سر سوین بیارن دیوونم میکرد بخاطر همین حاضر بودم خودم تنبیه بشم ولی بلایی سر سوین نیاد..

romangram.com | @romangram_com