#دختر_ماه_پارت_245


سامیار:جانم؟

_میگم من که الان ملکه شمام..پس اینا چجوری جرات کردن منو زندانی کنن...

آهی کشید و گفت

سامیار:اینم مثل همون قضیه مرز هاس دیگه...چون تعدادمون کم شده ازمون ترسی ندارن ...ولی سوین قسم میخورم به محض اینکه تونستیم بقیه خون آشام ها رو نجات بدیم،اولین کاری که میکنم میام اینجا و حساب این آشغالا و مایک رو میزارم کف دستشون...

_حالا تو ببین اول میتونیم از اینجا بریم یا نه

چیزی نگفت و روی زمین دراز کشید و چشماش رو بست...منم کنارش دراز کشیدم که بغلم کرد..

با تعجب بهش نگاه کردم و خواستم چیزی بگم که خودش گفت

سامیار:زمین خشکه واسه اون بغلت کردم کمتر اذیت شی...

لبخندی زدم و چیزی نگفتم...از داشتن دوستی مثل سامیار واقعا خوشحال بودم..

منم دستمو دورش حلقه کردم و گفتم

_پس توهم اینجوری بمون کمتر اذیت شی..

لبخندی زد و چیزی نگفت....بزار اون پری رو ببینم،بااینکه رابطمو باهاش تموم کردم ولی بخاطر سامیار میرم باهاش حرف میزنم...اگه بتونم این دوتا رو بهم برسونم بازم به سامیار بخاطر مهربونیا و کمک هاش مدیون میمونم..با فکر ازدواج پری و سامی ذوق زده شدم ولی ‌خوشحالیم‌ دوام نداشت چون بعدش یاد و فکر ساشا بازم غم و غصه به دلم انداخت...



مایک

romangram.com | @romangram_com