#دختر_ماه_پارت_244


گیج شده بودم و نمیدونستم چخبره که یدفعه مغزم راه افتاد و یادم اومد که من داشتم توو دهکده با اون گرگ های احمق دعوا میکردم که یکی دست و پام رو بست و بیهوشم کرد...حالاهم حتما اینجا زندونه دیگه...هوووف همین یک مورد رو کم داشتم دیگه...صدای ناله سامی رو شنیدم و برگشتم بهش نگاه کردم..به هوش اومده بود..

سامیار:اینجا کجاس

_یکم فک کن یادت میاد سامی الان اصلا حوصله توضیح ندارم...

چن دقیقه ای گذشت که یدفعه سامیار صاف نشست و گفت

سامیار:پس اون مایک احمق کجاس...

نگاهی عاقل اندسفیهی بهش انداختم و گفتم

_اخه اون مایک شاهزاده شون چرا باید بندازنش توو زندان..

سامیار:سوین باور کن از اولش هم همش یه نقشه بود تا مارو بکشونن اینجا و بعدش بگیرنمون..

_سامی بسه این افکار رو ننداز توو مغزم خودم به اندازه کافی الان اعصابم خورده...

باشه ای گفت و ساکت شد..



چن ساعتی توو اون سلول منفور بودیم تا اینکه هوا تاریک شد...توو این چن ساعت ساکت نشسته بودیم و همو نگاه میکردیم فقط یه بار خواستم از نیروهام استفاده کنم که نشد و سامی گفت بخاطر جادوییه که اینجا هس...

هووووف ..فقط دعا کنن دستم بهشون نرسه وگرنه تیکه تیکشون میکردم احمقا رو...

_سامی

romangram.com | @romangram_com