#دختر_ماه_پارت_243


_ولم کنینننننن..

محکمتر گرفتنم و به زور منو به اتاقم بردن....خواستم به سمت بیرون هجوم ببرم که پدرم اومد توو اتاق....

رفتم جلوش وایستادم و گفتم

_چرا نمیزاری برم اونا روببینم

الکس:این موضوع به تو مربوط نیس مایک...باید همون موقع توو دهکده جلوشون رو میگرفتی تا این اتفاق نیفته

_اما بابا اونا تقصیری نداشتن مقصر اون دیوید احمق بود..



خیلی خونسرد پشتش رو بهم کرد و گفت

الکس:مایک بس کن ..از دست تو و من کاری برنمیاد پس بشین توو اتاقت و هیچ کار احمقانه ای نکن...

بعد هم بیرون رفت و شنیدم که دستور داد نزارن من از اتاقم بیرون برم...

این دیگه غیرقابل تحمل بود برام...فریادی از سر خشم کشیدم و مشت هامو به دیوار زدم تا یکم آروم شم....

___________________________________

سوین

با نوری که مستقیم به چشمم میخورد و اذیتم میکرد چشمام رو باز کردم....توو یه سلول بودم و سامیار هم کنارم افتاده بود..

romangram.com | @romangram_com