#دختر_ماه_پارت_242
الکس:مایک بفهم داری چیکار میکنی...اون وزیرمونه و تو همچین رفتاری داری...این مسئله به تو مربوط نیست پس بهتره از اینجا بری...
خواستم چیزی بگم که نذاشت و فریاد زد
الکس:برو بیرووووونننن...
با عصبانیت به پدرم نگاه کردم و بعد خیلی سریع از اتاق بیرون رفتم.....کارن که یکی از بهترین دوستام بود اومد جلو و خواست چیزی بگه که هولش دادم اونطرف و خیلی سریع به طرف زندان قصر رفتم....
من نمیزارم بلایی سر سوینم بیارن...انکار نمیکنم که توو این مدت کم دلمو بهش باختم...قبلا فقط بخاطر قدرتش میخواستمش ولی الان دنیام خلاصه شده توو سوین...
از پله ها پایین رفتم و خواستم وارد محوطه سلول ها بشم که دوتا سرباز اونجا جلوم رو گرفتن....با خشم بهشون نگاه کردم و غریدم
_گمشین اونطرف تا تیکه تیکتون نکردم...
یکیشون گفت
سرباز:ببخشید قربان ولی به ما گفتن به هیچ وجه شما رو اینجا راه ندیم....
بااین حرفش حس کردم دیگه دود از کله ام زد بیرون ..
_گفتم گمشووووو اونطرف
بازهم خونسرد سرجاشون وایستادن که بیشتر منو حرصی کردن...مشتمو بالا آوردم و با تموم قدرتم رو صورت اون فرود آوردم...
با کار من سرباز های دیگه سمتم هجوم آوردن و دستامو محکم گرفتن...
romangram.com | @romangram_com