#دختر_ماه_پارت_241
سوین خیلی وحشی شده بود و کنترلش خیلی سخت بود...بغلش کردم و خواستم آرومش کنم که افراد پدرم ریختن سرمون و دست و پای سوین وسامیار رو بستن...خواستم جلوشون رو بگیرم که گفتن دستور پدرمه...وقتی هم اون دستوری بده سرپیچی ازش غیر ممکنه...اون دوتا رو کشون کشون به سمت قصر بردن...با عصبانیت برگشتم به اون پسری که عامل این اتفاقا بود نگاه کردم...طبق معمول دیوید بود که باز با دیدن یه خون آشام رم کرده بود....چن سال پیش مادرش توسط یه خون آشام کشته شد و این دیوونه از اون موقع هروقت یه خون اشام میبینه وحشی میشه...
با اعصابی داغون رفتم قصر و سراغ پدرمو از یه خدمتکار گرفتم که گفت توو اتاق اجتماعاته...چشمامو با کلافگی بستم..اینا هروقت توو اتاق اجتماعات جمع میشن ینی دارن نقشه میکشن..الان هم حتما دارن واسه اون دوتا نقشه میکشن....
سریع به طرف اتاق رفتم و بدون در زدن وارد شدم که باعث عصبانیت پدرم شد
الکس(پدرمایک):مایک بهتر نیس قبل وارد شدن اجازه بگیری
_ببخشید بابا ولی الان وقت این حرفا نیس...شما چرا سوین و سامیار رو دستگیر کردین؟؟
وزیر با پوزخندی که رو لبش بود به جای پدرم جواب داد
وزیر:شاهزاده فک کنم شما گفتین گه بدون هیچ دردسری فقط از دهکده رد میشین و میرین ...ولی اونا به یکی از اعضای گله آسیب زدن و نزدیک بود بقیه روهم بکشن...
با خشم به این مرتیکه احمق نگاه کردم...توو هرشرایطی فقط میخواست بگه که من بی عرضه ام و هیچوقت سر حرفی که میزنم نمیمونم...بدون اینکه به اون محل بدم به پدرم گفتم
_بابا اونا کاری به کسی نداشتن...اون پسره دیوید یدفعه حمله کرد سمت سامیار..شما که میدونین اون از خون آشاما نفرت داره...
بازهم اون وزیر احمق به جتی پدرم جواب داد
وزیر:اگه حرف شماهم درست باشه و دیوید به اون پسر حمله کرده باشه بازهم اونا حق نداشتن به گله ما حمله کنن...
دیگه حسابی کفرمو درآورده بود و کنترلم از دستم در رفت...با عصبانیت سمتش رفتم و یقش رو توو دستم گرفتم و فریاد زدم..
_چرا به جای اینکه با صلح مشکل رو حل کنی،سعی داری دعوا راه بندازی مرتیکه..
با ضربه ای که پدرم روی میز زد سمتش برگشتم...
romangram.com | @romangram_com