#دختر_ماه_پارت_240
سامیار:بوی سگه..
بااین حرفش مایک چپ چپ نگاهش کرد که منم خندم گرفت...فهمیدم منظورش مایک و مردمش بوده....واسه من واقعا بوی غیرقابل تحملی داشتن...توو این مدت که مایک کنارمون بود زیاد متوجه این بو نبودم ولی الان خیلی اذیتم میکرد...
سعی کردم خودمو کنترل کنم تا مایک ناراحت نشه...ممکن بود فکر کنه ازش بدم میاد...حالا عاشقشم نبودما ولی حالا دیگه مثل یه دوست میدونستمش...
وارد یه کوچه شدیم که پر آدم بود ...با ورود ما همه سر ها برگشت سمتمون ...فک کنم حس کردن گه ما از خودشون نیستیم چون ثانیه ای بعد صدای غرش هاشون بلند شد...چن نفر قدم جلو گذاشتن که سریع با نگرانی برگشتم سمت مایک...اون تا خواست چیزی بگه که یه نفر تبدیل شد و خیلی سریع پرید روی سامیار....
سامی سعی کرد از خودش جداش کنه ولی نتونست و زیر چنگال اون گرفتار شده بود...
اون گرگ دهنش رو باز کرد و خواست سامی رو گاز بگیره که به خودم اومدم...خشم عجیبی رو توو وجودم حس کردم و سریع به طرف اون گرگ رفتم...پاشو گرفتم و پرتش کردم سمت یه دیوار که محکم خورد به اون و دیوار ریخت روی سرش....
جوری عصبانی شده بودم که الان فقط کشتار آرومم میکرد...سریع دوییدم طرف یکی دیگه و گردنش رو گرفتم توو دستم...خواستم گردنش رو بشکنم که سامی سریع به طرفم اومد و از اون زن جدام کرد و منو محکم توو بغلش گرفت..
سامیار:سوین آروم باش...خواهش میکنم آروم باش..
حرفای سامیار حالیم نمیشد..پرتش کردم اونطرف و بلند شدم تا دوباره برم طرف یکی دیگه که ایندفعه مایک بغلم کرد و به زور نگهم داشت..خواستم اونوهم هل بدم که حس کردم دور پام یه چیزی بسته شد...تا به خودماومدم یه عده دستام روهم بستن ...سامیار رو هم مثل من بستن و کشون کشون دنبال خودشون بردن.....
آروم نبودم و فقط کشتن میخواستم...غرشی کردم و با دست و پای بسته سعی کردم اونا رو کنار بزنم ولی با ضربه ای که به سرم خورد به سیاهی مطلق فرو رفتم..
مایک
romangram.com | @romangram_com