#دختر_ماه_پارت_239


_الان واقعا نمیفهمم چرا رفت هماهنگ کنه...ما که قرار نیس ما بریم توو این دهکده بمونیم که فقط میخوایم رد بشیم...

سامی اومد کنارم نشست و گفت

سامیار:تو گرگ هارو نمیشناسی سوین...دشمنیِ سرسختی با ما دارن اگه الان بدون اجازه وارد محدوده اونا بشیم تیکه تیکمون میکنن...گاز یه گرگینه مساوی با مرگه واسه ما...

_اگه اینقدر مرز شناسن پس چرا مایک خیلی راحت توو محدوده ما رفت و آمد میکنه؟؟!!!

آهی از سر ناراحتی کشید و گفت

سامیار:اخه الان توو محدوده ما کی هس که ازش بترسه و نیاد...

هووووف ...راس میگفت دیگه کسی نمونده بود که مایک ازمون بترسه و وارد محدوده امون نشه....

_بیخیالش سامی...قول میدم به زودی همه چی درست میشه...

بازم آهی کشید و چیزی نگفت...

نیم ساعتی گذشت که مایک برگشت...

مایک:بچه ها حتی یه دقیقه هم نباید توو دهکده بمونین..سریع رد شین و به هیچکی کار نداشته باشین...

سری تکون دادیم و وارد دهکده شدیم...با بویی که به مشامم خورد به بینیم چینی دادم و با حالت بدی گفتم

_این بو چیه دیگه

سامی تک خنده ای زد و گفت

romangram.com | @romangram_com