#دختر_ماه_پارت_238


سامیار:سوین صبر کن ماهم بیایم...

بدون اینکه وایستم گفتم

_اگه میخواین بیاین راه بیفتین من منتظر نمیمونم...

از قصر رفتم بیرون که اون دوتاهم سریع اومدن و شونه به شونه همدیگه شروع به راه رفتن کردیم...

_مایک سرزمین های شمالی کدوم طرفه؟؟

مایک:بعدازسرزمین من ؛سرزمین های شمالیه...راه زیادی نداره...

چیزی نگفتم و به راه رفتنم ادامه دادم...به حرفایی که به سامیار زدم فکر‌ کردم...همه حرفام از ته دلم بود و اگه پاش بیفته به همشون هم عمل میکنم....جیمز اگه همه نیروهامم بخواد،همه رو دو دستی تقدیمش میکردم و فقط جای اون بالدازار رو بهم بگه...

کیسه ای خون از کوله بیرون اوردم و خواستم بخورمش که سامیار از دستم کشید بیرون و خودش شروع به خوردنش کرد....

چپ چپ بهش نگاه کردم که محل بهم نداد...یه کیسه دیگه بیرون آوردم و خوردمش...

سامیار:مایک ما داریم پا به محدوده شما میزاریم گله اتون عصبانی نمیشه؟

مایک:عصبانی که میشن ولی نگران نباشین قبل اینکه شما به دهکده برسین من میرم و با پدرم حرف میزنم تا کاری بهتون نداشته باشن...شماهم حواستون باشه کاری به اونا نداشته باشین...

دوتامون باشه ای گفتیم و بازم سکوت بینمون حاکم شد....



حدود دوساعت بعد به محدوده دهکده مایک رسیدیم که گفت بیرون محدوده صبر کنیم تا بره با پدرش حرف بزنه...بعد رفتن مایک کلافه رو یه تخت سنگ نشستم و رو به سامیار گفتم

romangram.com | @romangram_com