#دختر_ماه_پارت_236
سوین
با عصبانیت دور خودم میچرخیدم و به زمین و زمان فحش میدادم...واقعا دیگه هیچی به ذهنم نمیرسید و نمیدونستم چجوری باید جای اونا رو پیدا کنم...
سامیار هم که بدتر از من بود...
سامیار:سوین اون کتابا رو که از اتاق پدرت برداشتی بهم بده
_میخوای چیکار کنی؟
سامیار:بده شاید بتونم توو اونا چیزی پیدا کنم...
شک داشتم توو اونا چیزی گیرمون بیاد ولی بازم کتاب رو از کوله بیرون آوردم و دادم به سامیار...
خودمم رفتم به اتاق پدرومادرم و رو تخت دراز کشیدم.....
حوصله هیچیو نداشتم و تنها آرزوم الان این بود که اینا همه یه خواب باشه فقط...
چن ساعتی توو همون حالت دراز کشیدم و به همه چی فکر کردم...دیگه مغزم درحال منفجر شدن بود....
سامیار:سوووویننننن بیااا
با صدای سامی با ترس بلند شدم و به طبقه پایین رفتم...
_چیشده سامی چرا داد میزنی؟؟
با خوشحالی و نیش باز طرفم اومد و گفت
romangram.com | @romangram_com