#دختر_ماه_پارت_235
دیاکو
نمیدونم چن روز یا چن ساعت اونجا بودیم ...خون بهمون نداده بودن و تقریبا من و ساشا و پری رو به مرگ بودیم....مت و مایا که نیازی به خون نداشتن حالشون یکم بهتر از ما بود حداقل....توو این مدت هم هیچ کسی سراغمون نیومده....
تکیه داده بودم به دیوار و سعی داشتم کمتر به خون فک کنم تا از این بدتر نشم...
توو حال و هوای خودم بودم که در اتاق باز شد و یه مرد اومد داخل....
با دیدن کیسه های خون توو دستش چشمام برقی زد و دندونای نیشم بیرون اومدن...اون عوضی که حال ما رو دید پوزخندی زد و دستامون رو باز کرد ولی پاهامون هنوز بسته بود...
مرد:حالا که دستاتون بازه فکر نکنین هرغلطی دلتون خواست میتونین بکنین..نخیر به هیچ وجه نه در این اتاق شکسته میشه نه دیواراش از بین میره پس الکی خودتون رو هم خسته نکنین...کیسه های خون رو به ما داد و به مت و مایا هم چن تیکه نون داد و رفت بیرون...
من که چیزیو به جز اون کیسه خون نمیدیدم سریع برداشتمش و با لذت مشغول خوردن شدم...
بعد تموم شدنش یکم از عطشم رفع شده بود ولی هنوزم تشنم بود....بازم همین یک کیسه خون غنیمت بود وگرنه تلف میشدیم...
ساشا و پری هم مثل من انگار به اون کیسه خون حمله کرده بودن چون حالشون بهتر شده بود....
مت:میگم ساشا تو با اون قدرت هایی که از سوین بهت رسیده نمیتونی یه جوری این در رو بشکنی...
ساشا:ندیدی گفت به هیچ وجه از بین نمیره..اونا میدونن من اون قدرت ها رو دارم پس مطمئن باش با اونا هم نمیشه از اینجا رفت...
مت سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت...طناب دور پام روهم باز کردم و راحت روی زمین دراز کشیدم... وقتی قراره اینجا زندانی باشیم حداقل بزار راحت بخوابیم...
romangram.com | @romangram_com