#دختر_ماه_پارت_233


_سامی بچه ها کجان؟؟

سامیار:نمیدونم توو قصر نبودن...

رفتم پایین و سمت اتاق خدمتکارا رفتم...اونجا وضع بدتر بود..همشون تیکه تیکه شده بودن...

سامیار:سوین بیا بریم توو دهکده رو هم یه نگاه بندازیم شاید اونجا کسی بتونه بهمون بگه چخبر بوده اینجا...

باشه آرومی گفتم و از قصر بیرون رفتیم...

دیگه توان این یکیو نداشتم...تمام مردمی که همراه اون الهه ها اومده بودن هم جنازه شون توی دهکده مخصوص خودشون افتاده بود و خونه ها کاملا نابود شده بود....اخه اینا کار کدوم احمقیه..چشمام رو با عصبانیت بستم و سعی کردم یه جوری خودمو آروم کنم...بی شک یکی از گزینه های اصلی که میتونه اینکار رو کرده باشه بالدازاره...وای که اگه دستم بهش برسه...



_سامیار اینجا چخبره

سامیار:نمیدونم ...ببین سوین تو برگرد قصر من برم جاهای دیگه رو سرک بکشم ببینم کسیو میتونم زنده پیدا کنم یا نه...

سری تکون دادم و با عصبانیت برگشتم سمت قصر...وای خدا تحملم دیگه داره تموم میشه...

به قصر که رسیدم دیدم مایک اونجاس و داره هراسون قدم میزنه...

_مایک اینجا چیکار میکنی؟

تا چشمش افتاد بهم سریع به طرفم اومد و گفت

مایک:از بابام شنیدم چیشده...نگرانتون شدم اومدم ببینم چخبره...

romangram.com | @romangram_com