#دختر_ماه_پارت_232


_سامی میگم پس چرا الان اتفاقی نیفتاد؟؟

سامیار:اونجا یه حفاظ جادویی داشت که پاکی و پلیدی رو تشخیص میداد...

_اها..

خنجر رو گذاشتم توو کوله ام و به بچه ها گفتم بهتره راه بیفتیم ...باید برمیگشتیم سمت قصر و اونجا به کمک مت جای بالدازار رو پیدا کنیم تا بریم سراغش...ایندفعه حتما پیچوندن بچه ها سخت تره ولی باید یه راهی پیدا کنم تا خودم تنهابرم سراغ بالدازار...



بعد یه روز دوییدن بدون استراحت بالاخره رسیدیم قصر...مایک ازمون جدا شد و رفت ولی گفت واسه جنگ با بالدازار حتما خبرش کنیم...

با سامی وارد قصر شدیم..هیچکی طبقه پایین نبود حتی خدمتکارا...

_سامی برو ببین بچه ها کجان منم برم اتاقم وسایل رو بزارم بیام...

سامیار:باش..

رفتم طبقه بالا...اونجاهم خلوت بود و هیچ صدایی نمیومد...

در اتاقم رو باز کردم که با دیدن صحنه روبروم چشمام چهارتا شد....

_سااااااامیییییارررررر

با جیغی که زدم ثانیه ای بعد سامیار پیشم بود و اون هم با دیدن این صحنه کپ کرد....

جنازه اون چهارتا الهه روی تختم افتاده بود...به طرز فجیعی بدنشون زخم شده بود و چشم هاشون باز مونده بود....نکنه سر بقیه هم همچین بلایی اومده...بااین فکر سریع دوییدم طرف اتاق ساشا ،ولی کسی اونجا نبود...

romangram.com | @romangram_com