#دختر_ماه_پارت_231


سرمو انداختم پایین و چشمام رو بستم..قطره اشکی از چشمم چکید...پشیمون نبودم فقط حس شرمندگی داشتم...

سامی اومد جلوم نشست و دستم رو گرفت...

سامیار:حالا ناراحت نباش...بعد این ماجرا یه فکری برا این کارت میکنیم...حالاهم پاشو بریم من خنجر رو بردارم از اینجا بریم بیرون...والا دارم ذوب میشم دیگه‌....



راس میگفتا منم کم کم داشتم آب میشدم از گرما...بلند شدم و روبروی سامیار وایستادم...فک کرد میخوام حرفی بزنم ولی من بی هوا گونه اش رو بوس کردم و سریع رفتم سمت دیواره ها تا بتونم برم بالا...اونم مات مونده بود همونجا...

واقعا مثل یه برادر پشتم بود و خیلی دوسش داشتم...

_هی سامی بیا بریم...

به خودش اومد به طرفم اومد و به کمک دیواره ها رفتیم بالا...جای خنجر رو به سامی نشون دادم و رفت طرفش...

خیلی راحت و بدون هیچ دردسری خنجر رو برداشت و از کوه بیرون رفتیم...به محض بیرون رفتنم مایک بغلم کرد که سریع خودمو از بغلش بیرون آوردم و چپ چپ نگاهش کردم که نیشش رو برام باز کرد...

مطمئنن بااین شنوایی قویش حرفای من و سامی رو شنیده بود چون هیچی نپرسید...

_سامی میتونم به خنجر الان دست بزنم؟؟

سامیار:نمیدونم اگه میخوای امتحان کن..

سریع دست سامیار رو کشیدم و رفتم پایین کوه...حداقل اگه ایندفعه خواست پرتم کنه نیفتم توو کوه باز...

سامیار خنجر رو روبروم گرفت و با تردید دستمو سمتش دراز کردم... انگشتم که بدنه خنجر رو لمس کرد خداروشکر هیچ اتفاقی نیفتاد و راحت ایندفعه تونستم خنجر رو دستم بگیرم...

romangram.com | @romangram_com