#دختر_ماه_پارت_230


با گنگی به سامی نگاه کردم و گفتم..

_من خواستم خنجر رو بردارم که یدفعه یه موجی از طرف خنجر به طرفم اومد و پرت شدم پایین‌...نصف بدنم فرو رفت توو آتیش که بخاطر ترس از هوش رفتم‌...ولی سامی من اون درد طاقت فرسا رو حس کردم...وقتی بدنم رفت توو آتیش حس سوخته شدن گوشت تنم رو حس کردم...

با اخم های درهمش بهم خیره شد و گفت

سامیار:ینی چی اخه؟اگه افتادی توو آتیش پس چجوری الان زنده ای و سالم؟؟ مگه میش...

حرفشو کامل نگفت و یدفعه هراسون از جاش پرید و با فریاد گفت

سامیار:سوین تو نیروی آتشت فعال شده و اون نجاتت داده ولی سوین نیروی آتیش زمانی فعال میشه که تو تاریکیه درونت رو افزایش داده باشی و قبولش کرده باشی...

سرم رو انداختم پایین...سامی فهمید بالاخره...میدونستم نمیتونم قایمش کنم...

وقتی سکوت منو دید با عجز کنارم نشست و گفت

سامیار:اخه چرا ؟؟چرا همچین کاری کردی سوین؟

بازم چیزی نگفتم...

سامیار:اخه لعنتی تو که میدونستی تاریکی وجودت رو گرفته پس چرا با لجبازی خودت واسه خنجر اومدی...اگه نیروت فعال نمیشد که الان مرده بودی...

با صدای آرومی گفتم

_فک میکردم منظور از قلب تاریک،اهریمن ها هستن..

سامیار:هه توهم کم کم به یه اهریمن تبدیل میشی..

romangram.com | @romangram_com