#دختر_ماه_پارت_229


سرمو بالا گرفتم و به مایک نگاه کردم که همون بالا وایستاده بود و پایین نیومد...هه اخه اینه دوست داشتن که حتی حاضر نشدی بیای پایین...هی خدا...وللش الان وقت این فکرا نیس..

رفتم طرف سوین و بهش خیره شدم...الان سوین که از همه بدنش آتیش میزنه بیرون نمیسوزه پس حتما منم دست بزنم بهش نمیسوزم دیگه....

نشستم و دستمو بردم جلو که دست سوینو بگیرم...ولی به محض تماس دستم با شعله های آتیش سوختم...چشمامو با درد بستم و ناله خفیفی کردم...اگه من میسوزم پس چجوری سوین تا الان جزغاله نشده....

چن دقیقه ای به سوین خیره شدم که دیدم شعله های آتیش دارن کمتر میشن...اونقدر کم شدن که ثانیه ای بعد از بین رفتن و بعد هم سوین چشماش رو باز کرد...

تا دیدم چشماش بازه به طرفش پریدم و بغلش کردم...

_سوین خوبی

با گیجی به اطرافش نگاه میکرد..

سوین:من اینجا چیکار میکنم..

_ینی یادت نمیاد اومدی اینجا دنبال خنجر؟؟

زمزمه زیرلبش رو شنیدم..

سوین:یادم میاد..ولی من افتادم توو آتیش چطور ممکنه الان اینجا سالم نشسته باشم..

_ینی چی افتادی توو آتیش سوین؟؟



سوین

romangram.com | @romangram_com