#دختر_ماه_پارت_228
با صدای داد مت به خودم اومدم و چشمام رو باز کردم...
مت:ساشا چت شده..حالت خوبه؟؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_اره فک کنم کابوس دیدم...
چیزی نگفتن و دوباره رفتن توو فکر...
وای خدا سوین هرجا هس فقط سالم باشه...
چشمام رو بستم که اون صحنه ها توو ذهنم اومدن...سریع چشمامو باز کردم...حتی فکر این اتفاق هم دیوونم میکرد....
خدا لعنتت کنه آرزو که ما رو به این بدبختی انداختی... فقط میخوام یه تار مو از سر سوین کم بشه،این آرزوی آشغال رو به خاک سیاه میشونم..
سامیار
به بالای کوه رسیدم و خم شدم داخل رو دیدم که چشمام چهارتا شد...
سوین درحالی که از کل بدنش آتیش میزد بیرون روی یه تخت سنگ توو قسمت پایینی کوه افتاده بود و بیهوش بود...
با تعجب به مایک نگاه کردم که دیدم قیافه اونم دست کمی از من نداره....
پریدم داخل کوه و به هزار زحمت خودمو رسوندم به جایی که سوین افتاده بود....از شدت گرما هرآن منتظر بودم که مثل یه شمع آب شم...تمام بدنم خیس شده بود ...
romangram.com | @romangram_com