#دختر_ماه_پارت_227
حدود 30مین از رفتن سوین گذشته بود...کم کم داشتم نگرانش میشدم..
_مایک به نظرت سوین خیلی طولش نداده؟؟
خمیازه ای کشید و گفت
مایک:چرا یک..
حرفشو کامل نکرده بود که با صدای جیغ بلندی که ازغار اومد دوتامون با ترس از جامون پریدم...با جیغ دوم به خودم اومد سریع به طرف دهانه کوه دوییدم....
ساشا
با درد چشمام رو باز کردم...سرم داشت منفجر میشد و این واسه منی که تقریبا هیچ دردی رو توو زمان زیاد تجربه نکردم غیرقابل تحمل بود....
با گنگی خواستم پامو تکون بدم که متوجه شدم بسته اس..دستام هم با طناب بسته شده بود...
پری و مایا و دیاکو روبروم بودن و اوناهم مثل من با طناب دست و پاشون بسته شده بود...ولی خب مطمئنا این طناب معمولی نبود ...چون اگه معمولی بود با یه زور کوچیک پاره میشد ولی این خیلی محکم بود...
مت هم کنارم بود...همشون بیدار بودن ولی اونقدر توو فکر بودن که متوجه بیدار شدن من نشدن....
با یاد سوین و کاری که باهاش کردم قلب خاموشم از درد مچاله شد...چشمام رو بستم و سرم رو به دیوار پشت سرمتکیه دادم...
دائم اسم سوین توو ذهنم رژه میرفت و من پیش خودم شرمنده تر میشدم...خواستم چشمام رو باز کنم که یدفعه صحنه هایی جلوی چشمام اومد...
سامیار و یه مردی که نتونستم قیافش رو ببینم داشتن با قیافه هراسون به سمت جایی میدوییدن....صحنه بعدی سوین با چهره ای ترسیده و چشمای خیس داشت به سمت یه آتیش پرت میشد..با فرو رفتن نصف بدنش فریادی از سر ترس کشیدم...انگار که من هم اونجا بودم و همه اون صحنه هارو از نزدیک میدیدم...
romangram.com | @romangram_com