#دختر_ماه_پارت_225
سامی گفت که توو بلندترین مکان اینجاس...با دقت شروع کردم به بررسی اطرافم ولی چیزی پیدا نکردم...نفس عمیقی کشیدم و روی یه چیزی که شبیه پله بود پریدم و نشستم...
ولی نشستنم اونجا باعث در اومدن جیغم شد...از بس داغ بود که یه لحظه حس کردم سوختم....
هووف اعصابم ناجور بهم ریخته بود...یه سنگ کوچولو جلو پام بود که با پا زدم افتاد پایین و باعث شد یه لحظه یکم اتیش بالاتر بیاد....
ناامید سرمو بالا گرفتم و جیغی از سر عصبانیت زدم که چشمام با دیدن یه گودال نورانی بالای سرم ستاره بارون شد..
خنجر دقیقا بالای سرم بود...سریع به طرف دیوار کناریم رفتم و شروع کردم به بالا رفتن ازش...
خیلی سخت بود مخصوصا اینکه دیوارهام داغ بود و بالا رفتن رو برام سخت تر میکرد...
چند جایی پام لیز میخورد و اگه خودم رو کنترل نمیکردم پرت میشدم پایین...
به هزار زحمت خودمو رسوندم به اون بالا و خودم رو نگه داشتم...حالا دقیقا یه خنجر سیاه رنگ جلوی روم بود..یه سنگی کنار خنجر نصب شده بود که روش چیزایی نوشته بود..
(توجه داشته باشین این خنجر پلیدی و پاکی رو تشخیص میده...پس با قلبی تاریک هرگز دست به خنجر نزنین که منجر به مرگتون میشه)
اینو حتما واسه اهریمنا گذاشتن دیگه...
شونه ای بالا انداختم و دستمو دراز کردم تا خنجر رو بردارم...ولی همینکه انگشتم بدنه خنجر رو لمس کرد انگار که بهم برق وصل شد ...بدنم شروع به لرزیدن کرد و ثانیه ای بعد با موج نامرئی ای به سمت پایین پرت شدم....جیغی از ته دل کشیدم که فک کنم تار های صوتیم پاره شد ...مرگم دیگه حتمی بود....با فرو رفتن نیمی از بدنم دیگه نتونستم مقاومت کنم و جیغی کشیدم و مرگمو حتمی دونستم...
سامیار
بعد رفتن سوین همون پایین کوه نشستیم...حس بدی داشتم...نگرانی بچه ها بودم و البته خیلی هم دلم براشون تنگ شده بود...
romangram.com | @romangram_com