#دختر_ماه_پارت_223


_خب حالا باید چیکارش کنیم؟؟

سامیار:بشکنش..

_وا چجوری؟؟

سامیار:نمیدونم...

به مایک نگاه کردم شاید اون چیزی بگه ولی اونم شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت...

اصلا ولشون کن...با زورم میشکنمش دیگه....مشتمو بستم و محکم فشار دادم که خرد شدن سنگ رو حس کردم...

ثانیه ای بعد مشتم رو باز کردم و تیکه های سنگ رو ریختم زمین...

چپ چپ به اون دوتا نگاه کردم که زدن زیر خنده...

_کوفت..این خیلی سخت بود که میگین نمیدونم..

مایک:سطح هوشت رو سنجیدیم دیگه..

دوباره زدن زیر خنده..

کوفتی نثارشون‌کردم و به طرف کوه رفتم...

اون دوتا دیوونه هم دست از خندیدن کشیدن و پشت سرم راه افتادن...

سامیار:کجا میری ؟؟

romangram.com | @romangram_com