#دختر_ماه_پارت_221


دستاشو دورم حلقه کرد و گفت

سامیار:اره عزیزم حالم خوبه..

لبخندی زدم و از بغلش بیرون اومدم..

_خداروشکر که خوب شدی..خیلی نگرانت شده بودم...

لبخندی زد و دستمو محکم فشار داد...

سامیار:نگران نباش دیگه خوبم...

خوبه ای گفتم و به طرف مایک برگشتم...نشسته بود روی یه سنگ بزرگ و عمیقا توو فکر بود...

_هی مایک به چی فکر میکنی؟؟

حواسش به ما جمع شد و آروم گفت

مایک:هیچی...

شونه ای بالا انداختم و بیخیالش شدم...حتما دلش نمیخواست ما بدونیم دیگه...

سامیار:باید زودتر بریم دنبال خنجر هنوز با نگهبان اینجاهم روبرو نشدیم..خدا میدونه اون دیگه چه موجودیه...

مایک:نگهبان اینجا همون پیرزن ها بودن..

_واقعا!!!اونا که چیزی نبودن پس چرا میگفتین خیلی خطرناکه...

romangram.com | @romangram_com