#دختر_ماه_پارت_210
با ترس بلند شدم، به اطرافم نگاه کردم تا شاید راه خروجی پیدا کنم ولی هیچ راهی نبود..
میتونستم حس کنم این غول بدترکیب حالا که خیالش از نبود من راحت شده داره میره سراغ سامی و مایک...
با بدنی لرزون از سر ترس سعی کردم کمی راه برم تا بتونم یه چیزی پیدا کنم...
آروم روی اون رگ ها شروع به راه رفتن کردم و حواسم رو به اطرافم دادم..
به بالا سرم نگاه کردم که چشمام برقی زد...
این غول کلا از جنس خاک بود ولی یه چیزی مثل مغز توی سرش بود که از جنس سنگ بود ...مطمئن بودم که از طریق اون میتونم نابودش کنم...
سریع خودمو بالا کشیدم و با یه جهش پریدم روی اون مغز سنگی..
انگار با پریدن من روی مغزش دردی رو حس کرد که غرشی کرد و سرش رو محکم تکون داد....به زور خودم رو کنترل کردم تا نیفتم....
فکرمو به کار انداختم تا بتونم این مغز رو از بین ببرم...
درحال فک کردن بودم که صدای فریاد ضعیف مایک و سامی رو شنیدم ...باید عجله کنم تا این غول بلایی سر اونا نیاورده....
زمانی که میخواستم مشتی به مغزش بزنم جرقه ای توو ذهنم زده شد...آره همینه...
سریع دستمو گذاشتم رو اون مغز سنگی و با نیروی یخم ،منجمدش کردم..
با منجمد شدن مغز اون غول هم از حرکت وایستاد و یدفعه تمام خاک ها فرو ریخت که منم پرت شدم پایین...
romangram.com | @romangram_com