#دختر_ماه_پارت_211
محکم به زمین خوردم که صدای شکستن همه استخون های بدنم رو شنیدم....فریاد دردناکی کشیدم که سامی و مایک به طرفم دوییدن...
مایک دستم رو گرفت که جیغی کشیدم...سامیار با عصبانیت به مایک نگاه کرد و رو به من اروم گفت
سامیار:سوین آروم باش...الان جوش میخوره..یکم طاقت بیار...
نتونستم حرفی بزنم و فقط جیغ میزدم بخاطر دردی که توو بدنم بود...
بعد چن دقیقه که واسه من چن سال گذشت دردم از بین رفت و حالم بهتر شد....
جونی واسم نمونده بود و حس میکردم انرژی خیلی کمی برام مونده...
با درد از جام بلند شدم و به طرف اون مغز یخ زده رفتم...برداشتمش و با همون یذره انرژی محکم به زمین کوبیدمش که هزار تیکه شد و ثانیه ای بعد دیگه از لاشه های اون غول خاکی هم اثری نبود...
دیگه جونی توو بدنم نبود و افتادم زمین...
مایک اومد طرفم و منو کشید توو آغوشش...حال مخالفت باهاش رو نداشتم...ولی سامیار با عصبانیت طرفمون اومد و منو از بغل مایک بیرون اورد و خودش بغلم کرد و یه کیسه خون دستم داد بخورم...خودش هم چشم غره ای به مایک رفت که البته اونم بی جوابش نذاشت و چشم غره بدتری به سامیار رفتم...
از حرکاتشون خندم گرفت و خنده بی جونی کردم...
اون دوتاهم که فهمیدن حرکاتشون خیلی بچگونه اس خودشونم خندشون گرفت...
بعد خوردن خون انرژی به تنم برگشت..خودمو از بغل سامیار بیرون کشیدم و بلند شدم...اون دوتاهم بلند شدن و بعد برداشتن کوله ها راه افتادیم...مایک کنارم بود و یواشکی دستم رو گرفت توو دستش ولی از چشم سامیار دور نموند...سریع اومد منو از مایک جدا کرد و خودش بین ما دوتا شروع به راه رفتن....مایک بخاطر این حرکت سامیار عصبانی بهش نگاه کرد ولی اون با خونسردی کامل به راه رفتنش ادامه داد..
قهقهه ای سردادم بخاطر بچه بازی این دوتا که از طرفشون کوفتی نثارم شد....با لبخند بزرگی رو لبم بدون هیچ حرفی به راه رفتنم ادامه دادم...
romangram.com | @romangram_com